تبليغاتX
خاطرات مامان جون راحله

سلام نیوشاجان

نه ماهگیت مبارک دختر نازم

انشاا... ماه خوب و شادی داشته باشی عزیز دلم

خب الان تو توی حال خونه خوابیدی

برات بگم که ۲تا دندونای بالات هم داره درمیاد مبارککککککککککککک

مامان هیچی نمیخوری و من یکم ناراحتم

به هزار زحمت برات غذا درست میکنم ولی تمو دهنت رو محکم میبندی

میترسم

چرا نمیخوری اخه؟

الان ۲ماهه وزنت اصلا تغییر نکرده

من همش ناراحتم تو کمبود موادغذایی بگیری که با این وضع بعید نیست

زیاد حوصله ندارم مامان همشم چون سر غذا خوردنت ناراحتم

ماشا... دوستای همسن تو همه چیز میخورن اونم چند وعده توی روز

اون وقت توی یه وعده رو هم به زور باید بهت بدم

نمیدونم چیکار کنم

هیچی به بدنت نمیرسه

اخه چرا اینجوری میکنی مامانی

منم یکم ازت دلخورم

اومدم اینارو بهت بگم بدونی مامان رو یکم با این کارات ناراحت میکنی

دوست دارم عزیزم و به خاطر خودت ناراحتم


 

نوشته شده توسط راحله در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 5:35 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام عزیز دلم

فدات بشم

الان شما توی حال کنار منی و داری با لحافت بازی میکنی منم اومدم برات بنویسم اخه امروز یه مناسبت داره مامان جون

من ژارسال مثل امروز بلاخره فهمیدم یه دخمل ناناس توی شکممه

یعنی جنسیتت رو با سونو فهمیدم توی ۵ماهگی

برات خاطره اون روزم رو نوشتم دلم می خواست بدونی خیلی خوشحالم تو دخملی و یادم بود که امروز این خبر خوب رو شنیدم

فدات بشم عزیزم

خب من دیگه میرم اخه می خوام ببرمت دکتر

نمیدونم چرا مامان بدنت ریخته بیرون

نمیدونم به چی حساسیت داری

خیلی ناراحتم

بیشتر چیزایی که میخوری بهت نمیفته و دونه میزنی

حالا ببرمت دکتر ببینم چی میگه

انشا... که چیز مهمی نباشه

عزیز مامان خیلی خیلی خیلی دوست دارم و همه  و همه و همه وجودم تویی عزیزکم

قربون اون مامان گفتنت بشم

بوس واسه دخمل نازم


 

نوشته شده توسط راحله در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 5:59 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام نیوشاجان
دلم برا نوشتن برات خیلی تنگ شده بود مامانی.
الهی فدات بشم دختر نازم
 
من یه بارم ۶ماهگی برات کلی نوشتم که ارسال نشد
اخه من سرم بهت بنده و وقت نمیکنم زیاد بیام
اخه با خودتم دیگه عزیزم
حالا میگم مامان ۶ماهگی و هفت ماهگیت مبارک
از حالا ۸ماهگیتم مبارک.
الهی ماه خوبی باشه برامون مامانی
امروز شنبه هست
تو الان خوابیدی و من دارم برات مینویسم
یه لباس یه دست صورتی پوشیدی که به چهره ماهت خیلی میاد
خی بذار از کارات برات بنویسم
 
الان کاملا می چرخی و سعی داری چهاردست و ژا بری ولی نمی تونی
یک دندونت روز ۱۱ اردیبهشت به سلامتی نیش زده
دندون پایین از سمت چپ
موهات در اومده و خیلی بهت میاد
قدت بلندتر شده و یکم برا همین لاغرتر به نظر میای ولی همچنان خوشگلترینی برا مامان
وقتی گریه میگنی و من یکم ازت دورم صدام میزنی و میگی ماما
منم میگم جانم قربونت بره مامان
غذا خوب نمی خوری
برات سوپ درست میکنم و به هزار زحمت میکوبم و دلم خوشه تو بخوری ولی خیلی کم میخوری و من همش رو باید بریزم دور.
کلا مامانی یکم بد غذایی.
این از کارات
حالا از خودم بگم
مامانی خیلی دوست دارم
خیلی خیلیییییییییییییی
گاهی نگاهت میکنم میگم خدایا این بچه منه
باورمنمی شه
با این اسما باهات حرف میزنم
تو ناناناسه منی؟
تو تاستانه منی؟
تو دخمله منی؟
تو جیگر منی؟
دایی جونم که مخمل صدات میزنه
باباجونی هم خوب نمی تونن اسمت رو بگن میگن میشا
گاهی موشا
گاهی نوشا
بعد میگن مشاا.. خانوم
میگن برا من راحت تره
الهی فدای تو بشم انقد نازی
به چشم من تو ناناسترین بچه کره زمینی و دوستداشتنیترین
 
یادش بخیر پارسال هنوز این موقع نمی دونستم تو دختری
خیلی دلم میخواست دختر باشی
الهی فدای دختر خوبم
مامانجون بهت خیلی وابسته ام
دلم میخواد بتونم دنیارو به پات بریزم
من و بابا سعی خودمون رو میکنیم یه دختر خوبی بزرگ کنیم
الهی بتونیم
راستی شبا چپه می خوابی و من خواب ندارم میترسم روت فشار بیاد یا دور از جون یه چیزی جلوی دماغت بگیره
همش توی حول و ولایم
من دوست دارم دخترم
الهی زنده باشی و من بزرگ شدنت رو ببینم
باز سعی میکنم زودی بیام برات بنویسم
تو هم زودی حرف بزن بشین راه برو که من تند تند بیام و از کارات بگم
 
خیلی خیلی دوست دارم نیوشاجون
بوس برا دخملم به قول خودم ۲۰تا


 

نوشته شده توسط راحله در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام عزیز مامان


الان که دارم برات می نویسم شما لالا کردی و من همینجوری دلم داره برات ضعف میره

خب برات بگم که من شمارو برا اولین بار چهارشنبه مورخ 87/11/23 بردم حموم.هوراااااااااااااااااااااااااااا

اولش یکم حول کردم ولی گفتم دلم می خواد دخترم رو خودم ببرم حموم و بردم.کلی کیف داد و شما اصلا گریه نکردی.اخه با مامانی که میری کلی گریه کردی ولی با من نه و کلی خوشحال شدم

وای مامان خیلی دوست دارم وقتی چپه میشی و غلط میزنی نمیدونی چقد ناز میشی و خوردنی

من گاهی میشینم برا ایندت گریه می کنم خیلی دلم می خواد خوشبخت بشی و همش برات دعا میکنم موجود کوچولوی من

با تو زندگی خیلی برام خوبه هرچند که یکم مامانت رو اذیت می کنی ولی به بودنت می ارزه

دختر نازم کی باشه بزرگ بشی می دونم تا اون موقع که تو برا خودت خانومی بشی و من بتونم باهات دردل دل کنم خیلی مونده ولی هر روز رو به امید اون روزا می گذرونم

وقتی بابا سرکاره و تنهام و دلم می گیره به تو نگاه میکنم و میگم امید داشته باش انشاا... یه روز این دخملی بزرگ میشه و از تنهایی درت میاره

اون وقته که من سرم رو بذارم رو شونه هات و برات درددل کنم و از روزگار بگم

از خواهری که هیچ وقت اونجور که باید باهاش نبودم و نخواهم بود

از خونواده بابا بگم که الان باهام انقد خوب شدن و در گذشته چه کارها که نکردن

از کسایی که به فکر خودشون بودن و هستن

اخه مامانت یکم تنهایه دوست زیاد داره ولی گوش شنوایی که بهش اعتماد کنه نه

دلم می خواد برا تو بگم که از گوشت و خونمی الهی قربونت برم

البته زیاد ناراحت نشو مامانت یاد گرفته زیاد مشکلات رو بزرگ نکنه ولی بعضی وقتا هم نمیشه

الان بیدار شدی و بهت شیر دادم و دوباره اومدم بنویسم

تازه می خوام از خاطرات خوبم هم برات بگم و کسایی که دوسشون دارم

از دایی جونت بگم که خیلی خوبه و من خیلی دوسش دارم

از باباجونی که مهربونه و من خیلی خیلی دوسش دارم

و مهمتر از همه:

از بابات بگم اونی که عاشقشم و عاشقمه نمی دونی مامان چقد هم رو دوست داریم به غیر از مشکلاتی که برا همه ممکنه پیش بیاد خیلی خوبیم

خداکنه تو هم در اینده یه مردی بیاد توی زندگیت مثل بابات.

مامانی زودی بزرگ شو که ناگفته ها زیاده

یکم الان بغضم گرفته برا اینده یعنی مامان میشه یه روزی با هم وقتی 18 سالت شد اخه اون موقع می خوام وبلاگت رو رو کنم بیایم و اینارو بخونیم امیدوارم امیدوارممممممممممممممممممم انشاا....

خب عزیزه دلم دیگه می رم یادم اون موقعها که توی شکمم بودی می گفتم بیا بریم حالا می گم دیگه میرم پیش تو

عزیزم خیلی دوست دارم کوچولوی من و نفسم بهت بنده

بوس واسه تو دخمل نازم


 

نوشته شده توسط راحله در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 1:28 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام نیوشاجان


5ماهگیت مبارک باشه مامان.هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

الهی سالیان سال زنده باشی و این ماهم به خوبی پشت سر بذاری.

خب شما در پایان 5ماهگی:

وزن با لباس:8/100

قد:68

دور سر :44

ماشاا... مامان داری بزرگ و بزرگتر میشی.

الان داری من رو نگاه می کنی و الانه که داد بزنی اینه که من زیاد وقت نمی کنم بیام برات بنویسم.

راستی بلاخره غلط زدی و من کلی خوشحال شدم

راستش رو بخوای باید بچه داری رو جز مشاغل سخت بذارن

این رو وقتی خودت مادر شدی می فهمی.

مثلا امروز از صبح یکسره نق می زنی نمی دونم چی میگی

راحت میبرم برات شعر می خونم عوضت می کنم شیرت میدم ولی بازم گریه می کنی و نق میزنی امروز 2بار گریه کردم اخه تو هم تقصیر نداری ولی نمی دونم خب چیکار کنم حالا 5ماه از تولدت گذشته و من واقعا واردم ولی بازم یه جاهایی میمونم

انقد برام عزیزی و دوست دارم که همه رو تحمل میکنم اگه هم ناراحت میشم برا اینه که واقعا دلم می سوزه

ولی با تو بودن خیلی خوبه صبح که بیدار میشی منم مثل خاله طلا زورم میاد از خواب بلند شم ولی وقتی چشمم میفته به چشای خوشگلت می گم بی خیال خواب این موجود کوچولو که برام عزیزترینه بهم احتیاج داره توی طول روز گاهی من یه دستشویی نمی تونم برم چون دوست داری کنارت باشم گاهی یه غذا نمی تونم درست کنم ولی همه بازم برام شیرینه وقتی میبینم تو رشد می کنی و بزرگ میشی.

انقد دلم خوشه که کی تو بزرگ میشی و میشی مونس من مونسی که هیچ وقت اونجور که دلم بخواد نداشتم.

تو عزیزترین موجود در زندگی منی.

البته باباتو خیلی دوست دارم وگاهی انتخاب برام سخت میشه ولی وقتی میبینم تو به مراقبت احتباج داری خوب بیشتر بهت رسیدگی می کنم

خب مامان برم که داری نق میزنی فقط بدون مثل همیشه خیلی خیلی خیلی دوست دارم کوچولوی مامان

بوس برا نیوشاجون


 

نوشته شده توسط راحله در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلا عزیزه دلم.

۴ماهگیت مبارک.

خداروشکر این واکسنتم زدیم و تو خوب بودی فقط روز اول پاتو زمین نمی ذاشتی.

خب یکم از کارات بگم در حالی که الان باز داری نق می زنی و من دارم برات شعر نیوشا خانوم قشنگه نیوشا خانوم زرنگه مامانش اونو دوست داره مامانش اونو دوست داره رو می خونم.

این شعر رو یه دفعه همینجوری برات خوندم و تو ساکت شدی منم الان هربار می خونم باز ساکت میشی.

الهی فدای شما بشم.

هنوز غلط نمی زنی ولی خیلی سعی خودت رو می کنی.

ولی اقو بقو می کنی.

یه حالتی مثل دووووووووووو از خودت در میاری و من رو دیوونه میکنی از شدت خوشحالی.

شبا که می خوابی انقد توی رختخوابت تکون می خوری که وقتی بیدار میشی یا سرو تهی یا یه دور کامل چرخ زدی.

می خندی ولی نمی خزی.

خیلی وابسته شدی و همش دلت می خواد کنارت باشم.

یه جایم که میریم خیلی گریه میکنی.

از حموم همچنان بدت میاد.

منم همچنان عاشقتم.

خب مامانی ببخشید باز خیلی داری نق میزنی به خاطر خودت باید برم.

فقط بدون مثل همیشه خیلی خیلییییییییییییییی دوست دارم نفس مامان.

بوس برا دختر نازم

 


 

نوشته شده توسط راحله در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 6:1 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام نیوشاجون.

اومدم برات بنویسم در حالی که شما بین خواب و بیداری و گاهی بهم نگاه میکنی و گاهی چشمات رو میبندی.

الان هنوز من و شما تنهاییم و بابا نیومده.

امشب شب تاسوعای امام حسین(ع) هست.

شما هم الان رسما بیدار شدین.

امیدوارم به حق همین شب خدا و اماما همیشه پشت و پناهت باشن.

یاد پارسال این موقع افتادم.

نمی دونستم شما توی شکممی هرچند اون موقع هنوز اولای حاملگیم بوده.

الان خدارو صدها هزار مرتبه شکر می کنم که تورو دارم.

امسال تورو هم اگه لیاقتی بود میبرم برا عزاداری امام حسین(ع).

خب مامان شما یکم ناراحتی و من برم بهت برسم.

برا هممون دعا می کنم که تا سال دیگه زنده باشیم و باز یه تاسوعای دیگه بیاد.

قربونت برم مامان جون

بدون که خیلی خیلی خیلی دوست دارم دختر ناناسم.

بوس بوس


 

نوشته شده توسط راحله در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 5:55 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام مامان جون.

الهی قربونت برم اولین شب یلدات مبارک.

الهی سالیان سال زنده و شاد باشی مامان.

خیلی خیلی خوشحالم امسال تو کنارمونی.

از خدا بینهایت ممنونم.

امیدوارم تا سال دیگه خیلی بهمون خوش بگذره و باز سال دیگه بیام برات بنویسم.

بدون که تو عمر مامانی و خیلی خیلی خیلی دوست دارم.

بوس برا نیوشای عزیزم.

 


 

نوشته شده توسط راحله در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 6:36 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


سلام نیوشاجون

عزیز مامان.

الهی قربونت برم که بیستم اذر ۳ ماهتم به سلامتی تموم شد و شما وارد ۴ ماهگی شدی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوب من زیاد نمی تونم بیام برات بنویسم بس که شما خانوم طلا دلت می خواد باهات بازی کنم الانم روز جمعه و بابا خونه و شما خوابی و من تونستم بیام برات بنویسم.

برات بگم که خیلی دوست دارم.نمی دونی چقد با تو بودن رو دوست دارم.تو خیلی شیرینی.خیلای هم خوشگلی.

راستی بیستم بردمت دکتر که خدارو شکر همه چیز خوب بود.

وزنت شده ۵۹۰/۶ ولی قدت رو نگفت ول خدارو شکر از رشد خوبی برخورداری.

از کارات بگم:

همش دلت می خواد باهات حرف بزنن و خودتم همش اقو بقو میکنی و دل مامان ضعف میره از حرف زدنت.از حموم رفتن خیلی بدت میاد و توی حموم کلی گریه میکنی.

شبا معمولا از ساعت ۱۱ می خوابی تا ۶ صبح و دقیق ۳ بار برا شیر خوردن بیدار میشی.توی روز کم می خوابی.الانم دیگه شروع کردی به دستات رو خوردن.

انقد بانمک میشی وقتی دستات رو می خوری یکم خودت رو کلاج می کنی . من کلی خندم میگیره.

اخ نمی دونی چقد و چقد من دوست دارم و بچه شیرینه الهی به حق جدم زهرا خدا همه بچه هارو برا مادراشون نگه داره و به اونایی که ندارن یه نینی خوشگل بده.

امروز اون پیرهنی رو که حامله بودم پوشیدم انقد یاد گذشته افتادم.

یادمه چقد نگران تو بودم ولی دوران حاملگی هم در نوع خودش جالبه.

وقتی توی شکمم تکون می خوردی یادش بخیر.

الانم باز نگرانم.البته می خوام کنترلش کنم ولی تا الان همش نگران شمایم اینکه خوب رشد کنی بزرگ بشی فکر ایندت  و خیلی فکرای دیگه.

مادر خیلی بچش رو می خواد من که ایجوریم با هر خنده تو دلم شاد میشه و با هر گریه دلم میگیره خیلی مهرت توی دلم جا باز کرده.

کی باشه بتونی بگی مامان.

من منتظر اون لحظه هستم.

وقتی بغلت میکنم راهت میبرم بهترین کیف دنیارو داره.

خلاصه چی بگم که دلم می خواد همش ازین روزا بنویسم و بگم ولی خوشگل خانوم شما ماشاا... زیاد بهم اجازه نمی دی ولی من اولین فرصتی که گریم میاد رو زود میام ازت می گم.

الان یه صدای اقو کردی برم تا بیدار نشدی گریه کنی.اخه مامان دلش نمیاد گریت رو ببینه عزیز دلم نفسم دختر طلایی.

قربونت برم.

هزاران بوس برا نیوشا جونم.


 

نوشته شده توسط راحله در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 10:24 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


resize image
Resize image" />


 

نوشته شده توسط راحله در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 1:32 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting